سرخط خبرها
خانه / ثبت خاطرات شهدا و رزمندگان لرستانی / خاطره برادر غلامیار دالوند

خاطره برادر غلامیار دالوند

بعد از ظهر مورخ ۵/۷/۵۹ بود با دو دستگاه مینی بوس بهمراه سایر افراد اعزامی که اکثرا جوانان مومن و عشایر حومه خرم آباد بودند بعضا با سلاحهای خود به راه افتادیم .دردلم غوغایی به پا شده بود .درطول مسیر افکار گوناگون در مغزم خطور می کرد . ما آ موزشی ندیده ایم ، به منطقه آشنائی نداریم. خدایا عاقبت چه خواهد شد. به شهر اسلام آبادغرب رسیده بودیم شب شده بود .دراین حین هواپیما های دشمن در مسیر حرکت ظاهر شدند فرمانده گروه به منظور حفظ جان نیروهای اعزامی دستور دادند سریعا” خودرو هارا متوقف کنند و نیروهای اعزامی خورو را ترک ودر بیابان ا طراف پراکنده شو ند. هرکس به گوشه ای رفت ومیان خارهای کنار جاده خود را استتار نمود. شروع به خواندن دعا وآیت الکرسی کردم و از خدا خواستم شر این متجاوزان را به خود شان برگرداند . مدتی گذشت فرمانده اعلام کرد حمله هوائی دشمن تمام شده . در همان محل نماز مغرب و عشاء را بجا آوردیم ومختصرغذایی صرف و سریعا” سوار شدیم . خلاصه نیمه شب به ایلام رسیدیم .تعداد زیاد ی نیرواز تهران و سایر استا ن های دیگر به آنجا آمده بودند. بعضی سرباز منقضی ۵۶ و بعضی داوطلب بعضی با اسلحه بعضی بدن اسلحه بعضی با لباس نظامی بعضی با لباس محلی و شخصی. ا فرا د متفاوت با عقاید مختلف عده ای با توکل به خدا و برای انجا م فریضه مقد س جها د عده ا ی با منش پهلوانی عده ای د ا ش مشتی و… فردای آن روز نزدیک ظهر ا ستا ند ا ر ایلام تشریف آوردند وموقعیت منطقه راتشریع کرد ند. بعد از صحبتهای استا ند ا ر نیر و ها به منطقه ای بنام سرطاف اعزا م شد یم عد ه ای که ا سلحه شخصی داشتند دریک گروه سا زما ند هی شد ند و به ما که سلاح ند ا شتیم هر نفر یک قبضه اسلحه ژ-۳ وتعداد ۶۰ عدد فشنگ داد ند . هیچگونه ا طلاعی از اسلحه بخصوص سلاح ژ-۳ ند ا شتیم . بد لیل عدم آ گا هی از سلاحها هرآن احتمال آن می رفت افراد با شلیک تیر باعث بروز خطر برای خود وسایرین شوند . بعد از د ریا فت سلاح یک نفر از افسران نیروی هوایی بعنوان فرمانده ومسئول آموزش سرطا ف معرفی شد ایشان نیرو ها را جمع کرد بعد از معرفی خود آ مو زش کا ر با اسلحه ژ-۳ را شروع نمود . بطور خلاصه مطا لبی در رابطه با عملکرد سلاح ونحوه استفاده از آن را آموزش داد .غروب همان روز محلی در گو شه از ا رد وگاه را بعنوان میدان تیر انتخاب ونحوه تیرا ندازی با سلاح را بصورت عملی آموزش دادند. تقریبا شب شد ه بود . افسر فرمانده اعلام کرد نیروها درمحوطه ا ردوگاه بخش شوند تا از بمبا ران دشمن کمتر آسیب ببینند . بنده هم به همراه چند نفر از دوستانم که با هم آشنا شده بودیم در گوشه ای از ارد وگاه پناه گرفتیم .دراین حین خاطرات بزرگانم که سربازی رفته بودند ویا در متلها وتعریفهای خود از پدران و بزرگان خود در جنگهای لرستان با مزدور انگلیس رضا خان قلدر وجنگ با روسها وانگلستان قبلا برای ما تعریف کردبودند به ذهنم آمد ، می فرمودند ((اسلحه سرباز یعنی همه چیز او هر سربازی اسلحه اش راگم کند ویا از او ببرند به بدی ازاویاد خواهد شد)) بند اسلحه رابه شانه ام انداختم ولول آن را بطرف پا یین گرفتم و دراز کشیدم ا سلحه از قدم بلند تر بود خلاصه باخوف و و ا همه خوابیدم . حدود ساعت ۲شب بود کسی اعلام می کند.برپا برپا کلیه نیروها به جلوی مقر اردوگاه مراجعه کنند چندین بار این خبر تکرار شد . بلند شدیم و به محلی که صدا می آمد رفتم .تعداد زیادی نیرو از تهران به مقر رسیده بودند گویا از افرادسرباز منقضی ۵۶ که دولت برای آنها فراخوان زده بود بودند . فرمانده اعلام کرد کسانی که اسلحه در اختیار دارند اسلحه هارا به انبار تحویل تا به نیروهای که از تهران آمد ند بد هیم افراد به خط شد ند یکی پس ازدیگری سلاح راتحویل داد ند . نیروهای تهرانی به خط مقدم اعزام شد ند باخودم فکر کردم ما که آ موزش دیدیم چرا ما را اعزام نکرد ند . خلاصه در گوشه ای دراز کشیدیم با شرایطی سخت خوابیدیم . نماز صبح را خوندیم فردای آن روز زمزمه ای در اردوگاه بالاگرفت برادر پا سدار محمد میراحمدی شهید شده وجنازه اش را نتوانسته اند باخود بیاورند این خبر جنبجوش عجیبی در ا رد وگا ه ایجاد کرد نیروها ی مستقر در اردوگاه از فرمانده درخواست اعزام به منطقه در گیری با دشمن را داشتند متاسفانه درآن زمان سازماندهی وهماهنگی لازم دربین نیروهای اعزامی نبود. عدم آموزش لازم ، عدم سازماندهی صحیح ،نبود سلاح مناسب واز همه مهمترعدم وجود فرمانده باتدبیر باعث مشکلات زیادی د راردوگاه شده بود . چند روزی به این ترتیب سپری شد . روز به روز بر تعداد افراد اعزامی اضافه می شد از قشرروحانی واداری عشایر و.. اردوگاه به پادگان بزرگی تبدیل شد .جمعت از مرز۸۰۰نفر فراتر رفته بود وضعیت در حال بهتر شدن بود مسئولین شهر بیشتر می آمدند . فرماند هان نظامی سپاه وارتش باحضور خود ا نسجام بیشتری به نیرو ها میدادند .حضورعشایرباغیرت، وجو ا نان با ا یمان و عاشق ولایت وا مامت ، ورهنمود های روحا نیون وسادات جلیل القدر حاضردراردوگاه باعث بالا رفتن روحیه افرادشد ه بود. ۱۳روز از اعزام ما گذ شته بود گروهی از پرسنل ژندارمری نورآباد لرستان به سرپر ستی ا ستوار علوی به اردوگاه رسیدند با شور شو ق وسلام وصلوات از آنها ا ستقبال شد به همراه این گروه تعد اد زیا دی از عشایر محل نیز حضو ر دا شتند که با سلاحهای برنوخود نیروهای ژندارمری را همراهی می کردند. همان روز از منطقه عملیا تی خبر رسید دشمن درحال پیشر وی به سمت ارتفاعات مشرف برصالح آباد و ایلام است .دستوردادند که نیروهای مستقر در اردوگاه به سمت منطقه اعزام شوند .به هر یک از پرسنل یک قبضه ام یک دادند آنهای که خود سلاح شخصی داشتند با سلاحهای خود ا عزام شدند . دراین بین اسلحه ام یک با بیش از ۴۰ عدد فشنگ وقد و توان من اصلا سازگارنبود. تاآن زمان حتی یک کلوله با ام یک شلیک نکرد ه بودم البته افراد دیگری هم چون من نیز وجود داشت که باچنین وضعی مواجه بودند .تنها چیزی که به فکر ما می رسیدن حضوردر خط مقدم ومشاهده دشمن بود .بیش از ۲۵۰ نفر به فرما ند هی افسرنیروهوایی ونیروهای ژند ارمری حدود ساعت ۵/۳ یا ۴صبح هوا تاریک بود به سمت مهران حرکت کرد یم . شعار، دعا وصلوات فضای خودروها را پر کرده بود . دراین زمان بود که داستان فداکاری ورشادتهای سپا هیا ن ا سلام در جنگهای صد راسلام به ذ هنم آمد، آیا ما هم چنین افرادی خواهیم بود ، آیا در تاریخ ایران وجمهوری اسلامی ایران به نیکی از ما یاد خو ا هد شد آیا به د ستو ر حضرت ا ما م می توانیم عمل کنیم وهزاران سوال دیگر . به محلی رسیدیم که یکی از تیپهای ارتش مستقر شده بود. تقریبا نزذیک صبح بود که به آن محل رسیدیم نماز صبح را بجا آوردیم درآن نزدیکی آسپزخانه صحرایی ارتش برپا شده بود باتوجه به اینکه بعضی از ا فراد از ا نضباط نظا می ا طلاع آنچنا نی نداشتند با مراجعه به آشپزخانه درخواست صبحانه داشتندسرپرست آشپزخانه چیزی به آنها ندادتعدادی به آ شپزخانه ریختند وآ نچه که غذ ا درد ست رس بو د با خو د برد ند سرپرست آشپزخانه با نفرین وناسزا گفتن به افرادی که چنین کاری را انجام دادند، آنها رادنبال می کرد مسئله با وساطت فرمانده حل شد.براه افتادیم وبعدازمدتی به نزدیکی رودخانه ای رسیدیم از آن رودخانه به بعد می بایست با پای پیاد ه مسا فت زیادی راتا ارتفا عات طی می کردیم باتوجه به سنگینی سلاح وسایر متعلقات با مشقت خود رابه نقطه مورد نظررساندیم .درمحل مستقرشدیم فرمانده گفت نیروهای عراق با این منطقه فاصله زیادی ندارند . سعی کنید دردید دشمن قرارنگیرید. فرمانده گفت انتظار د ارم نها یت د قت را د ر این خصو ص نیر و ها داشته باشند .درمحلهای پیش بینی شده مستقرشد یم. چند ساعتی نگذشته بودکه ناگهان صدای شلیک تیرتوجه نیروهارابه خودجلب کردصدای فرمانده درآمدچرا تیرا ندازی کردی معلوم شدیک نفر از ا فراد عشایربا سلاح شخصی خود به سمت نیروهای عراقی تیر ی شلیک کرده .دیر نپاید که آتش توپخانه وخمپا رههای عرا ق شروع به باریدن گرفت .فرما ند ه فریاد می زد عقب نشینی کنید عقب نشینی کنید تا نکهای دشمن به سمت مابراه افتادند جنگ و گریز و زد وخورد شدیدی در گرفت بدلیل عدم آگاهی نیروها از فنون نظامی وسردرگمی آنها تعدادزیادی ازنیروها شهید شد ند وتعداد زیادی در دام دشمن گرفتار شدند نیروهای عراقی افرادرابه زیر تانکها کشیده وآنها رابه وضع بسیاردلخراشی شهید میکردند.غرش تانکهای دشمن وتعقیب نیروهای خودی صحنه وحشناکی را بوجود آورده بود . نیروهای دشمن با شلیک و رکبار مسلسلهای خود تک تک ما را تعقیب و هدف قرار می دادند . در آن زمان هر کس به فکر نجات خود بود نورمحمد دریکوند از بسیجیان اعزامی خرم آباد که از قد وقامت بلندی هم برخوردار بود پیشاپیش من می دوید در مسیری که میرفتیم یک دستگاه خودروی نظامی که گویا مورد اصابت قرار گرفته بود وجود داشت نورمحمد به سرعت خود را به خودرو رساند وپناه گرفت دراین بین دشمن با شلیگ گلوله تانک خودرو را هدف قرار داد به روی زمین داز کشیدم ویک لحظه کشته شدن نورمحمد در ذهنم خطور کرد . بلند شدم وخودم را به نزدیکی خودرو رساندم نورمحمد درشیاری که درچند متری آن طرفتر خودرو بود پناه گرفته بود وخدا نخواست که دچارحادثه شود. از تعداد نیروهای اعزامی بیش از ۹۰نفر اسیرشدند وتعداد زیادی زخمی وشهید شد .ازشهدا شهید علوی استوارژاندارمری ، از یبن مجروحین فرمانده گروه که ازناحیه پا مجروح شده بود و ازبین اسرا محمد حسین بیرانوند و مفقودین شاوه که اصالتا الشتری بود را می توان نام ببریم . تمام بد نمان خاکی و بعضا زخمی شده بود .ازکل نیروهای اعزا می شاید ۱۰نفرسالم نمانده بود .ازشد ت نا را حتی گریه میکردم خد ایا چرا چنین شد .با غم واندو به اردوگاه برگشتیم مارا به دانشگاه کشاورزی ایلام بردندومدت دو یاسه روز درآنجا ماندیم . تمام بدنم درد میکرد حال خوبی نداشتم .شهادت همرا ها نم تاثیرعجیبی در روحیه من گذاشته بود . هر لحظه به آنها فکر میکردم و میگریستم . بیشتر ا فرا د وضعیتی بهتراز من ند اشتند. تعدادی به شهرخود شا ن برگشتند من به همرا ه چند نفر به تنگه ا ی بنام قوچ علی که درحومه ایلام واقع شده است اعزام شدیم. این تنگه در میان کوهای سر به فلک کشیده و جنگل انبوع درختان بلوط قرار داشت. تنگه قورچعلی منطقه و محل استقرارهلکوپترهای هوانیروز بود. تمام امکانات پشتیبانی ازاین منطقه به مناطق عملیاتی برده می شد . به عنوان دژبان مقر مستقرشدیم .مدتی گذشت تااینکه اطلاع پیدا کردم گروهی از خرم آباد به منطقه اعزام شده اند . با اجازه فرمانده مقر یادشده به آن گروه پیوستم وتا تاریخ ۵ /۹/۵۹ به منطقه عملیا تی صالح آباد اعزام ومدتی در منطقه حضور داشتم . با اتمام ماموریت به خرم آباد بازگشتم .

mojtabadalvand6845@gmail.com