سرخط خبرها

خاطرات رضا ظهراب بیگی

رضا ظهراب بیگی
رضا ظهراب بیگی

به نام خدا
سلام
وقتی سخن ازخاطره وبیان خاطرات پیش میاد،حماسه آفرینی بزرگان جلوی چشمم رومیگیره وخجالت میکشم چیزی بگم.رشادتهایی روکه توی هیچ فیلم اکشن امریکایی هم پیدانمیشه وازهرکدومش میشه فیلمهاساخت…
بنده دوسه تاخاطره دارم،که درحدچنددقیقه سرگرم کردنتونه،وگرنه…
ترفندی که تمام نوجونای بسیجی بکارمیبردن(دست بردن توی شناسنامه)،اینبارکارسازشدودرسن۱۵سالگی،سال۶۵به اتفاق دوستام رفتیم جبهه.ماروبه گردان دستغیب بردن که متعلق به الشتربود(انگار مال لشگر۵۷ حضرت ابوالفضل (ع) نبود).داستان چندروزاول تاتقسیم شدن ورفتن به گندمان(دورترین پایگاهی که درمنطقه شهرستان بوکان وجود داشت) روازش میگذرم چون اونم داستانی واسه خودش داره.
باتوجه به اینکه زمستون بود،۲۰روزنتونستم حموم برم تا اینکه در تحویل سال اون موقع تونستم بامشکلات هرچه تمام بابچه ها توی قوطی های ۱۸کیلویی برف آب کنیم وداغ کنیم وتوی فضای سردویخبندون کوه دوش بگیریم…
ایام بااتفاقات غیرتکراری همینجوری میگذشت تاچندروزبعدازعید نوروز، برف بسیارشدیدی بارید بطوریکه تمام راههای ارتباطی کامل قطع شد.تراکتوری که هرچندوقت یکبار ازمقرگردان واسمون آذوقه میاورد، بخاطر مسافت حدود ۳۰ کیلومتری و هوای کاملاً برفی ، نتونست به پایگاه بیاید. پیرزنی توی روستایی که پایگاه ما برآن مشرف بود واسمون درازای نصف گونی آرد نصف دیگشو نون درست میکرد،اون هم ازاین کار سر باز میزد،میگفت تهدیدم کردن که دیگه نون براشون درست نکن وگرنه…
خلاصه آذوقه بطورکامل ته کشیدودست مابه هیچ جا بندنبود،خدایاچکارکنیم حالا؟
شب فرمانده پایگاه که علی اشرف اسمش بود،اهل نورآباد،همه روجمع کردوضمن توضیح وضعیت کنونی درصدد شد چاره اندیشی برای این وضعیت بکند .
تنهاتصمیم گرفته شده این بودکه یکنفرداوطلب بشه که بره واسه بقیه آذوقه بیاره،این یعنی به استقبال مرگ رفتن واسه داوطلب!.
داخل پرانتز(محلی که آذوقه فراهم بود،پایگاه قبل ازمابودکه نوک یه کوه بودوبه مااشراف داشت،۵کیلومترراه هوایی فاصله اش بود ولی پیچ وخم های زیادی داشت که حدوداً۱۰کیلومترمی شد).
توضیح:
بچه های پایگاه که ۱۵نفرازاقوام وطوابف مختلف بودیم،مانند ترک اردبیل،نورآبادی،پلدختری،الشتری،دورودی و…،ازنظرسنی هم من جوانترین اونا بودم که۱۵سالم بود.ولی ازلحاظ آمادگی جسمانی خوشبختانه درشرایط خوبی بودم ضمن اینکه اهل کوه وکوهنوردی هم بودم وتوی این منطقه واقعاًبه دردم میخوردواونجا خیلی توی کوه واینا لذت میبردم…
خلاصه گفت:کی داوطلب میشه؟
باتوجه به توضیحات بالایک لحظه فکرکردم وتصمیم گرفتم وگفتم من میرم.اینم بگم که افرادقوی هم داشتیم که اهل اردبیل بودن،یکیشون قهرمان تکواندوی ایران بود،بخاطراینکه سربازبود ،به المپیک اعزام نشد وحریف مقابلش که به او باخته بود را اعزام کرده بودند.دوتاسن بالاهم داشتیم که اوناهم نمیتونستن برن.خلاصه همه نگاهی به هم کردن و…،فرمانده گفت احسنت بربچه ترین فردپایگاه که تکلیفی هم نسبت به سربازها بردوشش نیست ولی داوطلب شد.منم گفتم باید یک نفرهمراهم باشه چون تنهایی نمیشه راهی به این خطرناکی رو  رفت.
دوستم به نام صادق(فکرکنم حالا وکیل دادگستریه)،گفت من بات میام.صادق هم همسن وسال خودم بود ولی ماشاا…چاق وچله بود.منم دیگه چیزی نگفتم واستقبال کردم وگرفتیم خوابیدیم که صبح ساعت ۶راه بیفتیم.
طبق برآوردی که کردیم حدود۸ساعت بایدرفت وبرگشتمون طول میکشد. ساعت ۶ صبح بود که مهیا حرکت شدیم به قول لرها (قیقاچ کردیم) و راه افتادیم،من وصادق بایه قاطر(بیچاره قاطرزحمتکشی بود).بابگووبخندوتعریف راه افتادیم وحدود۲کیلومتردورشدیم یواش یواش برف شروع شد،لحظه به لحظه سنگین ترمیشد واضطراب ونگرانی تمام وجودم روداشت میگرفت!!حالت چهره هامون ازبگووبخندداشت برمیگشت.من اون شرایط روتوی کوههای خرم آبادتجربه کرده بودم،فقط احساس نگرانیم واسه صادق بودکه مسوولیتش بامن بودوعادت نداشت،برف لحظه به لحظه سنگین میشد،نه بابا!انگارایندفه آسمون اصلاً شوخی باکسی نداره.رفتیم تارسیدیم به یک رودخونه.
رودخونه توی مسیرهم یک قوزبالاقوز شده بود،چکمه هارودراوردیم وزدیم به آب(چکمه،چه عرض کنم،اسمش چکمه بود.همه جاش سوراخ بود).پاهامون یخ زد.یه کم ادامه دادیم دیدم کولاک شروع شد،ای دادبیداد،این دیگه چی بود! پیش بینی اینو دیگه نکرده بودیم آمادگی این شرایط رونداشتیم،کولاک روهم تجربه نکرده بودم.
یواش یواش برف  به حدی شدیدشدکه به هیچ وجه جلوی چشمم رونمیدیدم.خدایا!بقیه ی راه روچطوربریم؟یه لحظه پشیمون شدم،میگفتم آخه دلت دردمیکردداوطلب شدی،دوباره یه لگدبه شیطون میزدم وقرص ومحکم میشدم.همش نگران صادق بودم،همدیگه رونمی دیدیم.دادمیزدم که دهن قاطررو محکم بگیر، جا نمونی.منم جلوتراز او وقاطربودم،بدبختی ومشکل ازاونجابیشترشدکه من رفتارباقاطر روبلد نبودم،قاطرهم نافرمانی میکرد،مسیرهم چون مدتی تردد نشده بود برف حسابی پاگرفته بود،(کنارمسیرارتفاع برف بیش ازدومتربود)،قاطریه مقدارکه میومدچهاردست وپاش تازیرشکم توبرف فرومیرفت،باهزاربدبختی رهاش میکردم.دیگه بغض کرده بودم ولی غرورم اجازه نمیداد.اگه من جامیزدم همه چیز دیگه تموم می شد.
دست وپامون یخ زده بود،بدنم میلرزید،سرعت حرکت اونقدرنبود که گرم بشم.تراشه ی بغل کوه رونشون کرده بودم وفقط همین رومیدونستم که دارم روبه بالا میرم.سمت راستم هم حالت پرتگاه داشت.هر۱۰ثانیه صادق روصدامیزدم که خیالم راحت باشه.فقط خیال خودموازاین بابت راحت کرده بودم که توی این شرایط ضد انقلابهای دموکرات پای بخاری نشستن وکسی توکوه نیست که بخوام نگران کمین زدنشون باشم.منم اسلحه کلاش روانداختم دورگردن قاطر وگفتم قاطرجان حواست به کلاش من باشه.
بگذریم،باهزارمشکل ومصیبت نزدیک مقصدشدیم،دیدم همه منتظرما هسند، چرا که از پایگاه ما بیسیم زده بودن که دونفربرای گرفتن آذوقه به اونجا میان . چون خیلی تاخیرداشتیم همه نگران شده بودن.وقتی رسیدیم گفتن تو که کوچیکی چطورتونستی…؟با بی حالی خودمومحکم گرفتم حتماً تونستم که اومدم،مگه به جثه ست؟خلاصه استقبال گرمی ازمون شد.بیسیم زدن پایگاهمون که به سلامت رسیدن اینجا.بیسیمچی شون گفت صدای صلوات ازاونورمیومده که ازخوشحالی بوده…
پذیرایی گرمی ازما کردن،چای داغ وغذای گرم و…،یک لحظه یادحضرت عباس علیه سلام افتادم که رفت آب بیاره،یک قطره ننوشید به یاد تشنه ها.ولی من کجا و او کجا!!،دروغ چرا،تاجایی که جا داشتم خوردم وشکمم روپرکردم.صادق هم که چاق بود دیگه رضایت نمیداد.
فکرکردم کارتموم شده ودیگه مشکلی نیست،حالاسیرغذاخوردیم،بدن سنگین وبی حال،میخوایم باآذوقه وبارزیادبرگردیم.کولاک همچنان ادامه داشت.
هرچه اصرارکردن بمونیم وفردا راه بیفتیم شایدشرایط بهتربشه،ولی من قبول نکردم
خورجین قاطرروپرکردیم ازکنسرووکمپوت وشکلات جنگی و…بعلاوه یک یا دو لش کامل گوسفند یخ زده(لش،لری بود دیگه.مزه اش به همینه).اسم خدارواوردیم وراه افتادیم.
برگشتن قراربود تمام شرایط رفت روتجربه کنیم بعلاوه خستگی مفرط وکولاک شدیدتربود،دیگه صدابه صداهم نمیرسید.بار قاطر هم سنگین بود،دوتا لش گوسفندتو خورجین جانمیشد.به صادق گفتم توسوارقاطرشو،گوشتاروبذاررو پات و محکم بشین،نیفتی ها.اگه مشکل داشتی صدام بزن.منم ازجلو میرم.
اومدیم واومدیم،افسارقاطردستم بود،خودم هیچی خسته بودم طناب روهم میبایست بکشم تاقاطر نایسته.حالانگو صادق ازفرط خستگی وبی حالی رو قاطرخوابش برده.یهونگران شدم که صادق روصدانزدم وازش غافل شدم.برگشتم دیدیم صادق نیست،خدایاچکارکنم،اشکم درومده بوددیگه.نه میتونستم قاطروولش کنم،نه صدابه صدامیرسید که ببینم صادق کجاست.مسیر برام قابل شناسایی نبود .برف وبوران به سرعت مسیر رد و پا روپرمیکرد.بیخیال قاطرشدم ورفتم سراغ صادق،چنان بابغض داد میزدم که صدای خودمو نمیشنیدم.اطراف رو باسرعت میگشتم،قاطرهم پیداش نبود. پرتگاه هم نگرانی روبیشترمیکرد.بالاخره یکی از گوشت ها رو پیداکردم،یه کمی اونورتر دومی رو هم پیدا کردم. جلوتر که رفتم شانسی دیدم صادق همونطورکه ازقاطرافتاده ، یک مترتوی برف فرورفته وهمونطور بیحال نشسته!.این صحنه روکه دیدم هم خنده داربودوهم اشک آور.خلاصه بامکافات صادق رواوردم،گوشت هاروهم اوردم،قاطرهم همونجاوایساده بودو(دمش گرم،واسش دعاکردم سلامت باشه تا انسان وار بمون خدمت کنه).
شب شدوهمه جاتاریک،برف وکولاک بنداومده بود.دیگه هیچ رمقی نداشتم وفقط به خودم امیدمیدادم.فقط میدونستم که باید ازشیب ارتفاع ، رو به پایین حرکت کنیم.اول جلوی پام رو چک میکردم مبادا ازجایی پرت بشم .چشمم هیچ جارونمیدید.(صااااااادق،هستی؟آره هستم)،این تنهاجمله ای بودکه زده میشد.
ابرها رفع زحمت کردن وستاره ها سروکله شون پیداشد،گویی فقط قراربود اون روزمامورباشن ومنو عذاب بدن.یواش یوش نور پایگاهمون رو دیدم که ازفاصله ی دور میدرخشید.انگاردوپینگ کرده بودم.صادق صادق پایگاهمون پیداست…ولی بازهم یکساعت راه مونده بود ودوباره ازرودخانه گذشتن و…
گذشت وگذشت، وهمچنان به پایگاه نزدیک می شدیم،زانوهام میلرزید،وزن۶۵کیلویی رونمیتونست تحمل کنه.صادق سواربرقاطر،من پیاده،قاطرهم تو عالم خودش داشت باصلابت قدم برمیداشت
بچه های پایگاه ناامیدشده بودن،جلوی ورودی جمع شده بودن ودعاکنان تاریکی مطلق رونگاه میکردن که آهسته آهسته مثل شبهی توی تاریکی سروکله ماپیدامیشه.خدایا!بچه ها درست میبینن؟این ماییم که برگشتیم؟۳۰مترتابچه ها مونده،انگار۳۰۰کیلومتربود.باسلام وصلوات ماروبغل کردن.من فقط تصاویرتارمیدیدم وصدای مبهم میشنیدم.فقط همین یادم بودکه چهاردست وپا خودمورسوندم تو سنگرودیگه چیزی نفهمیدم…
برنامه ای که حساب کردیم۸ساعت باشه،۱۸ساعت بطول انجامید.بزرگترین پاداش من تواین قضیه دعای خیربچه هابود.البته بعد از جریان، خداییش تاچندروزازانجام هرکاری معاف بودم.تامدتهاتحت تاثیراین قضیه بودم که واقعاًمرگ وزندگی دست خداست وازنگاه خدا توی هیچ شرایطی نباید غافل بود.
چندوقت گذشت،راه بازشد.گفتن آذوقه درراهه.چندساعت نشستیم تاسروکله ی تراکتورشلخته ی گردان ازدورپیداشه.تراکتور شلخته ای که اون روزدیدم ازدیدمن زیباترین تراکتورجهان بود…

یه خاطره دارم که فقط آدم رویادحال وهوای جنگ میندازه،نه چیزدیگه.(بیشترخنده داره).اگه دوست دارین بخونین

خاطرات بچگی ام برای رفتن به جبهه:

میدونیدکه “لرها”روحیه ی سلحشوری ووطن پرستیشون مثال زدنی وزبانزدعام وخاصه.سالی که جنگ تحمیلی شروع شد من۱۰ساله بودم،وتصورات درستی ازجنگ وفضای جنگ و…نداشتیم.شهربمبارون میشدوماباعشق تمام پای تلویزیون صحنه های جنگ روتماشامیکردیم.

مثل تمام بچه ها  ونوجوونا این علاقه واشتیاق حضوردرجبهه هرلحظه زیادوزیادترمیشد.میدونید،بچه هادرمحله های مختلف شهراخلاق وروحیات متفاوتی داشتن.ماهم توی محله ی اسدآبادی خمیرمایمون شکل گرفته بود.ازاونجا

نقل مکان کردیم واومدیم “کیو”.خوب خیلی سخت بودبرام،چون ازجمع همبازیام که شامل دوستان هم محله ای وپسرعموهای همسنم جداشده بودم واومده بودم توجمع بچه هایی که روحیات متفاوتی داشتن.خوب سعی میکردم اونا روشکل خودم کنم تااینکه به شکل اونا دربیام.

پایین خونمون که الان بهش میگن”زیباکنار”گودبودوجای نخاله های ساختمانی وآوارناشی ازبمبارون ها.نخاله هاروباکمپرسی خالی میکردن اونجا،وسطش یه مسیرواسه ترددبود.دقیقا مثل جبهه بودبرام.دوستام رومیبردم اونجاودودسته میشدیم وتاهواتاریک میشد باتفنگهای چوبی لابلای نخاله هاوخاکهامیجنگیدیم.همش تواین رویابودم که خدایاکی میشه این صحنه هارو واقعی تجربه کنم…

گذشت تاتابستون۶۱که۱۲سالم شده بود.یه روز که مشغول این بازی بودیم تصمیم گرفتم برم جبهه،موضوع روبه پسرخاله ام که همسن خودم بودگفتم،اونم گفت میام.این درحالی بود که اطلاعات من درحدصفربود،حتی نمیدونستم تشکیلاتی هست،ثبت نامی هست…!!!.ساک هامون روجمع کردیم،مادرامون دورهم جمع بودن ومشغول غیبت کردن!،گفتیم پول بدید میخوایم بریم جبهه.اصلاً نفهمیدم چطورشدتواون شلوغیشون دقت نکردن و یکی۵۰تومن به مادادن(۵۰تومن واسه ماخیلی بود).خلاصه ناهاروخوردیم وفلنگ روبستیم.من تنهاچیزی که میدونستم این بودکه جبهه ازمسیرمیدان شقایق(میدان امام حسین’ع’)،.گفتم میریم اونجاوبه ماشینا میگیم اهواز.بعد که رفتیم اهواز،دیگه میرسیم جبهه،(به همین راحتی).وایسادیم اول جاده اندیمشک وهرماشینی ردمیشد دوتاباهم دادمیزدیم: اااواز(اهواز)،تااینکه بعدازحدودیکساعت یه وانت زامیادجلومون وایساد،راننده با یه زن بودن،راننده گفت که من تااندیمشک میرم،بیایدبالاتااونجا،بعدشم ااندیمشک ماشین بیشتر هست واسه اهواز.اینجا ماشین مستقیم تااهواز گیرنمیاد(واسه اینکه کرایه اش بود)،ماهم باورکردیم وپریدیم بالا…

واقعا”فکرمیکردم داره روءیام حقیقت پیدامیکنه وفکرمیکردم هرکی میره جبهه دیگه هیچوقت برنمیگرده(عالم بچگی)،همینجور که وانت داشت ازشهردورمیشد،منم تودلم هرچی وهرجارومیدیدم ازش خداحافظی میگرفتم.هفت کیلومترکه رفتیم،سنگبری مرحوم پدرم جنب پادگان بدرآباد بود،ازاونجاهم خداحافظی گرفتم وواسه پدرم آرزوی موفقیت کردم وازراه دور حلالیت طلبیدم.

تازه بدبختی شروع شد!!،میدونیدکه زامیادهاخیلی خشکن،مخصوصا”وقتی سبک وبدون بارباشن.جاده ی خرم آباد-اندیمشک هم که یادتونه!دیگه حساب کنیدماتوجاده چی کشیدیم.بچه بودیم وسبک وزن،توهردست اندازی نیم میپریدیم بالا.هرچی خودمون روسفت میچسبوندیم به اطاقش اصلا”فایده ای نداشت.نشیمنگاه ودل وروده واسمون نمونددیگه.بادداغی هم تومسیربه صورتمون میخوردکه حسابی حالمون روجا اورد.همش تودلم میگفتم رضا ایناتجربه ست واست.بعدهم توکه قراره شهیدبشی،پس نگران نباش.

خلاصه اومدیم تابعدازپل دختر،دوتامردتومسیربودن،دست بلندکردن گفتن اندیمشک.وانت وایسادوسوارشون کرد.هوادیگه گرگ ومیش بود.یه مقدارکه رفتیم حس کنجکاویشون گل کردویکیشون

گفت:واتونم… (با شماهام)

گفتم:هااا

گفت:شمابچون ای زن وپیایید؟ (شما بچه های این زن ومردید؟)

گفتم:نه

گفت:پس چی؟

گفتم:چی پس چی!!!؟

گفت:ینی منظورم ینا مینه ای ماشین چی میکید؟ (منظورم اینه که توی این ماشین چه می کنید؟)

گفتم:آها،ایماداریم میریم جبهه… (ما داریم میریم جبهه )

همینوکه گفتم دوتاشون نگاهی به هم انداختن وزدن زیرخنده وباپوزخند گفتن جبهه؟

گفتم:آره،مگر جبهه رته خنه داره؟ ( مگر جبهه رفتن خنده داره)

گفت:شناسنامه ها واتو؟ (شناسنامه هاتون همراتونه)

گفتم:نه،مگرشناسنامه نیازه؟

طرف دیدکه نه بابا، مابچه ترازاین حرفاییم،گفت:سیلکو آقاپسرشیر،الان هواتاریکه،بیه شو،جبهه هم تعطیله تافردا،اصن همه جا بسته آ… ( بیین شیربچه الان هوا تاریکه ، جبهه هم تعطیل شده تا فردا همه جا بسته اند. فهمیدی)

منم زودباور،درجاباورم شد ونگاهی به جواد(پسرخاله ام)کردم وگفتم حالاچکاکنیم؟

گفت:حالاشد،شمابیاید وا ایما،سو ریمو هونمو،فرداخومو موریم ریتو میکیم جبهه.

دل روبه دریا زدیم وگفتیم باشه. (شما به همراه ما بیایید تا فردا خودمان راهیتان کنیم به جبهه)

حدودفکرکنم ۷-۸کیلومتربه اندیمشک مونده بودکه به وانت گفتن وایساپیاده میشیم(حالاتواین مسیر،دیگه داغون داغون شده بودیم).وانت وایساد پیاده شدیم وهرکی کرایه خوشو حساب کرد،(نفری۸۰ریال).

وانت رفت وماموندیم ودوتامردوتاریکی مطلق!!.خدایااین چی بوددیگه؟

راه افتادن روبه بیابون،گفتن بیایدپشت سرمون.هی میرفتیم وخبری ازهیچ جانبود،پشت سرمونگاه میکردم دقیقه ای یه نورماشین ازدورمیدیدم.من وجواددست همدیگه رو سفت گرفته بودیم،جوادگفت رضانکنه بخوان سردوتامون روببرن؟گفتم دوسه مترفاصله بگیریم که اگرخواستن اقدامی بکنن بتونیم فرارکنیم،تازه ما فرزیم وکتونی داریم ولی اونا ندارن.آقارفتیم وازیه شیب تپه بالامیرفتیم وخبری نبود،فقط تاریکی بودوستاره های آسمون.نوک تپه رسیدیم وبالاخره چشممون به جمال یه روستاروشن شد.الهی چقدرخوشحال شدیم.

یه خونه ی اعیانی با تخت های بزرگ داخل حیاطش ودرختاش ازدور پیدابودوخودنمایی میکرد.نگو خونه ی همین دوتامردبود.رفتیم ومستقیم داخل اون خونه شدیم،نیازی به یاالله گفتنشونم نبود،آخه ماخیلی بچه بودیم.خلاصه ماروبه همه معرفی کردن،پدربزرگ،مادبزرگ،زن،پسراشون،دختراشون…،ماهم بافیگور وپز دادن رفتیم نشستیم روتخت.جاتون خالی،ولی شام که اوردن چشمتون روز بدنبینه!،تااون روزمن یه دونه پیازداخل غذارو لب نزده بودم،دیدم۹۰%پیازبود،۱۰%آب.گفتم خدایاچکارکنم،نه میتونم بخورمش نه میشه نخورد،گرسنمه،آبروریزی میشه.خلاصه جاتون خالی تاآخر اون غذاروخوردیم.

بعدازشام گفتن ببینید بچه ها جبهه اونجورکه فکرمیکنیدآسون وبچه بازی نیست وازاین حرفا.شما گول تبلیغات و…خوردید.من ناراحت شدم وگفتم اصلا!اینطورنیست و…،حالابندگان خداازسردلسوزی میخواستن مارومنصرف کنن.گفت اصلاً یه کارکنیم،تمام این منطقه توپ ضدهواییه،فرداکه بیدارشدیم میریم لباس بسجی تنتون میکنیم،۱۰-۱۵تاعکس باحال پیش ضدهوایی وتوپ ها ازتون میگیریم.بعدبریدخرم آبادبگید رفتیم جبهه.

مابدمون اومد وگفتیم بایدحتما”بریم جبهه.اونام گفتن باشه هرچی مابلید،(تودلشون گفتن فردایه جبهه ای نشونتون بدیییییییم).اماشب تاصبح هزاربارازصدای توپ که ازدورمیومدازخواب پریدیم.

صبح شدبیدارشدیم وراه افتادیم،دیدیم راست میگن تمام منطقه پربوداز…،

گفتیم:خوب بگیدبرنامه مون چیه؟گفتن صبرداشته باشید.

اومدیم اندیمشک وبعدش روبه دزفول،فضا فضای جنگی داشت،احساس میکردم دارم به آرزوم میرسم.اومدیم دزفول ونزدیک پایگاه شکاری دزفول شدیم،گفتم جواد نگاه نگاه این همون جاییه که تلویزیون نشون میده،هواپیما دم درش بود.توهمین عالم بودیم که دست دوتامون روگذاشتن تودست دوتادژبان قوی هیکل وگفتن این دوتاروبگیر،اینها ازهمون بچه پٌرروهااند که ازخونه فرارمیکنن.

چشمتون روزبدنبینه،تاجاداشت کتک خوردیم،هرکاره میکردیم دستامون رورهاکنیم نمیشد،فقط فحش میدایم.خلاصه بعدازکلی گریه وزاری والتماس !!،دژبان به زور مارو اوردترمینال وسوارمینی بوس کردوامانتمون رودادبه راننده که درنریم.مینی بوس راه خرم آبادرودرپیش گرفت.

ازطرفی خانوادمون که دیدن شب نرفتیم خونه،جدی جدی نگران میشن که نکنه این دوتابجه راست گفتن میخوان برن جبهه.به یقین میرسن وفرداش مرحوم پدرم وبرادرم ومرحوم عموم(ازروی دلسوزی واینکه پسرعموم توجبهه ی جنوب بود،بلکه عموم کاری ازدستش بربیاد)روبه جنوب راهی شدن.

اتفاق جالب این بود که مینی بوس داشت از خروجی شهرمیزدبیرون که ازپنجره مینی بوس یه پیکان قرمز دم پنچرگیری دیدم شبیه پیکان خودمون،دقت کردم دیدم عموم،پدرم وبرادرم وایسادن تاپنچری ماشین گرفته بشه.واقعیت این بودکه

دیگه خودمون هم راضی به برگشتن شدن بودیم.نمیدونم،شایدانرژیمون تخلیه شده بود.خلاصه مینی بوس که امانت مارو بهش داده بودن،یه لحظه زدروترمز،ماهم ازفرصت استفاده کردیم وپریدیم پایین وقهرمانانه رفتیم اونورخیابون پیش پدرم اینا،که یهو چشم عموی خدابیامرزم به من افتاد وازفرط خوشحالی وعصبانیت،همزمان که فحش بم میداد،سنگ بزرگی برداشت وانداخت طرفم که نزدیک بود مغزم دربیاد.

خلاصه بعداز توپ وتشر والبته تعریف وتمجیدشون سوارماشین شدیم رفتیم خونه ی یکی ازاقوام زن عموم توی دزفول وناهارخوردیم وبرگشتیم خرم آباد…

ازاون روز تفنگ بازی داخل نخاله ها از سرگرفته شد ومادیگه همیشه فرمانده بودیم…

خدااون دوتامرد وخانوادشون روهرکجاکه هستند سلامت نگه داره.

باسپاس ازحوصله ای که به خرج دادید.

والسلام         رضاظهراب بیگی

آلبوم خاطرات :

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *